خرید بک لینک

همون شهر شلوغ
امروز تومن ساکته...
زمان محو عبور
اما با من ثابته...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:50

چقدر دلم میخواد یه دله سیر بنویسماینجا فقط منم و خودم و خودش و دوست ِ قدیمی و بامعرفت و عزیزم نیکناز...هم ازخلوتیه اینجا لذت میبرم هم گاهی منو یاد یه جزیره فراموش شده وسط یه اقیانوس ِ آب های دور میند

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:50

الان یه جوری توی وضعیتی هستم که نه منتظر کسی ام نه منتظر چیزی یا اتفاقی که توی زندگیم ظهور کنه و مثل فیلم ها بگم آره حالا نوبت ماست...الان دقیقا توی برهه ای از زمان هستم که هیچ انتظاری ندارم،نه از دنی

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:50

نیکناز جان : )

لیاقت بهترینارو داری و برات آرزوی بهترینارو دارم...

خودش نوشت: عذر بابت تاخیر، پیریه و حواس پرتیه دیگه خلاصه...

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:50

بعد مدت ها نوشتم،اونقدر شعر واژه نوشتم که خواستم پستش کنم اما اینکارو نکردم...

بعد چند لحظه یه شعر از یه نفر خوندمو روی همون موسیقی که داشتم گوش میدادم رکورد گرفتم و شد یه دکلمه ی ۱۰۰درصد دلی و بدون کار با واژه! مجدد اومدم پستش کنم اما اینکارو نکردم...

چند وقت پیش یه نفر بهم گفت چرا سعی نمیکنی عاشق بشی و انگار نه انگار،چرا تاحالا عاشق دل خسته نشدی؟! بهش گفتم نمیدونم ؛ شاید چون تاحالا سعی نکردم...

خودش نوشت: مثل باد ام... اما بدون حذب !

برچسب: نویسنده: هستی امیری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:50

صفحه بندی